خب... تنوع یعنی همین. کی می شناسمش؟ چه راهی در پیش است؟
به یک چیز اعتقاد دارم: او یک مرد است ... یک مرد واقعی.
یک سوال: آیا من اولین انتخاب او هستم؟
کاش اینطور باشد!
۲۷ اسفند ۱۳۷۸
مردم شور و حال آنزمان را فراموش کرده اند. مردم دلمرده اند و هرکس سرش را در لاک خودش فرو کرده و به دیگری کاری ندارد. مردم ناراضی هستند ولی رمقی برای مخالفت ندارند. هرچند در محافل سیاسیشان فریادشان بلند است و شعارهای اوایل انقلاب را بزبان میاورند اما مثل طبل تو خالی اند و فقط فریاد میزنند و طوطی وار چیزهایی را که در گوششان پیچیده و فرو شده را بلغور میکنند و شاید این با حوادث این چند سال اخیر مرتبط باشد. قتل های زنجیره ای که فقط دامن روشنفکرهایمان را گرفته و ...
مردم در تنگنا قرار دارندو فشار زندگی٬ خرجهای بیشتر از درآمد٬ بیکاری٬ تورم٬ همه و همه مردم را سرخورده تر از همیشه کرده و بی جنب و جوش ....
اوه! انگار حرفهای سیاسی زدم. باید تحقیق کنم ببینم من هم روشنفکرم یا نه! اگه هستم که بد سرنوشتی در انتظارم هست توی این وانفسا ...
۲۱ بهمن ۱۳۷۸
امروز ساعت سه بعد از ظهر تا حدود شش آخرین خورشید گرفتگی قرن اتفاق افتاد. روز پر هیجانی بود. یک روز بیاد ماندنی. اینطور که می گفتند چنین خورشید گرفتگی عظیمی تا ۳۶ تا ۵۰ سال دیگر اتفاق نخواهد افتاد. البته اینجا خورشید گرفتگی کامل نبود.اصفهان و کرمان و یزد یکی از مراکز کامل کسوف بود.من از تلوزیون شاهد آن بودم. آرزو داشتم که من همانجا بودم و خودم میدیدم.شاید چنین واقع ای را دیگر در طول زندگیم نبینم پس آنرا فراموش نخواهم کرد.
۲۰ مرداد ۱۳۷۸
اگر خانواده ای بزرگ یک عضوش را از دست بدهد بقیه باید چکار کنند؟ آنها هم به همراه آن مرده دفن شوند؟بمیرند؟ آنقدر خود را ناراحت و پریشان کنند که مردن از آن بهتر؟ یا آنکه وجود داشته باشند و زندگی کنند با یاد و خاطره آن از دست رفته٬ با خاطرات شیرین او. اما زنده باشند و زندگی کنند. امیدوار باشند و زندگی را غیر ممکن و غیر قابل تحمل نکنن.
میتوان زندگی را ساخت. با سرافرازی و سر بلندی. با پذیرش این حقیقت که بالاخره روزی به او خواهند رسید.آری... زندگی محل گذر است. پس زندگی را بسازند.جامعه ای را بسازند حتی بدون آن عزیز رفته و بدانند که دنیا به آخر نرسیده و یادگارهای او همگی هستند و زندگی میکنند.راهی برای بهترین نوع زندگی بیابیم٬ بدون اندوه و رنج و دریغ و افسوس٬ فارغ از غم و رنج های مادی...
موضوع دیگری که فکر مرا مشغول کرده این است که چرا ارزش و قرب یک نعمت آن هنگام که آن را از دست دادیم و برخی اوقات هرگز به آن نمیرسیم روشن میشود؟ آیا این یک عادت است؟
در مراسم ختم عمویم خیلی چیزها دیدم. دیدم آنهایی که با او بد بوده اند٬ آنهایی که چشم دیدن او را نداشتند٬ آنهایی که شیوه زندگی او را به تمسخر میگرفتند٬ چقدر اظهار پشیمانی میکردند. بیشتر از همه گریه میکردند و فریاد میزدند.
اما چه دیر به این فکر افتادند که همه چیز میگذرد.براستی چرا آدمها اینگونه اند؟چرا قدر یک نعمت را پس از آن که آن را از دست دادند می فهمند؟ چرا هنگامی که او هست به این فکر نمیکنند آدمها چه خوب و چه بد رفتنی هستند؟ چرا به این فکر نمیکنند که دنیا را با آرامش و صلح جویی گلستان کنند تا چنین از کرده خود پشیمان نسوند؟ در مراسم ختم عمو همه اینها را دیدم و لعنت کردم به هر چه دورویی و پلیدی است...
کاش میتوانستم با فریاد همه افکارم را بیان کنم اما میسر نیست. دنیا و مردم دنیا عوض شده اند٬ همه ما عوض شده ایم. تنها کاری که می توانم بکنم این است که خودم چنین نباشم. سعی خود را خواهم کرد...
تا بعد
بیستم شهریور ۱۳۷۷
وقتی داشتم در مورد شدت دردها و ناراحتی های عموی خدا بیامرزم مینوشتم لازم دیدم درمورد نازنینم هم بنویسم.
در مطالب قبلی نوشتم که هرگز نوع سرطان نازنین مشخص نشد که دلیلش هم بر میگردد به اینکه بیماریش بسیار پیش رونده بود و امکان بررسی به پزشکها نداد. معمولا این بیماری مدت زیادی بیمار را درگیر میکند. بعضی مواقع برای مدتی به نظر میاید فرد بهبود یافته ولی بعد از مدتی دوباره علایم خود را نشان میدهند و به مرگ بیمار منتهی میشود.
شروع بیماری نازنین با یک آنفولانزا بود. من آن موقع شیراز بودم ومن هم از او این بیماری را گرفتم. نازنین شروع به خوردن آنتی بیوتیک های قوی کرد.بعد از چند روز گفت که دردهایی در کلیه هایش حس میکند. از من خواست من مصرف آنتی بیوتیک را شروع نکنم تا به حال او نیفتم.
کم کم دردهایش بیشتر شد و قسمتی از پایش هم بی حس شد. میتوانست بنشیند ولی خیلی سخت.در این مدت ما از این دکتر به آن دکتر میرفتیم و هیچ کدام تشخیص نمیدادند. تا اینکه یک شب نازنین که خیلی صبور و پر طاقت بود صبرش تمام شد و با گریه از ما خواست کاری برایش بکنیم. تنها کار این بود که بستریش کنیم تا ببینیم دکترها چه نظری خواهند داد. تشخیص دکتر عفونت کلیه بود. چند روزی دارو گرفت و مرخص شد ولی از بهبودی خبری نبود.
دوباره پروسه از این دکتر به آن دکتر شروع شد. یکی از پزشکها ام آر آی نوشت و تشخیص داد که مشکل از نخاع هست. بعد از ام آر آی دکتر تشخیص دیسک خفیف داد ولی وقتی دید نازنینم نمیتواند روی پا درست بایستد گفت عمل دیسک.
نازنین پیش یکی از بهترین دکترها عمل شد. می بایست بعد از ده روز بهبود پیدا کند و بتواند روی پا بایستد. بعد از عمل ما شبهای بدی را سپری میکردیم. نازنین از دردی که شبیه سیخ زدن بود زجر میکشید و من و مادرم به ترتیب کنارش بودیم. کیسه های مخصوص فیزیوتراپی خریده بودیم و گرم میکردیم و روی پاهاش میگذاشتیم. وقتی این کار را میکردیم عزیزم میتونست ربع ساعتی بخوابد ولی یک خواب پر از هذیان گویی.
یکبار من از اتاق بیرون میرفتم تا بغضم را خالی کنم و یکبار مادر. نازنین به کمک واکر میتوانست راه برود. و بعضی وقتها میرفت توی حمام تا پاهایش را توی آب داغ بگذارد و تسکین پیدا کند.
ده روز گذشت ولی بهبودی حاصل نشد و پای دیگرش هم شروع به بی حس شدن کرد. دوباره بستری شد. اینبار تشخیص دادند که ویروس به نخاعش وارد شده. بیماری به نام گیلنباره.درمانش هزینه بالایی داشت ولی بعد از دو ماه بهبودی حاصل میشد. دو روز اول بهتر بود و ما خوشحال شدیم که بیماری نازنینمان بالاخره تشخیص داده شد.
روز سوم نفس کشیدن برایش مشکل شد. ما فکر کردیم حساسیت دارویی هست.ولی روز به روز تنفسش بدتر شد.بیمارستانش را عوض کردیم و به آی سی یو منتقلش کردیم.
توی بیمارستان جدید دکترها به وضعیت وخیم ریه اش شک کردند. ریه سالم به فرداین اجازه را میدهد که از یک تا شش را بدون نفس کشیدن بشمارد. ولی نازنینم یک را میگفت و نفسش اجازه دو گفتن نمیداد.
آزمایشهایی انجام شد و یکی یکی پرده ها کنار رفت. تخمدان و رحم از کار افتاده. نخاع خراب. ریه درگیر.معده هم در آستانه درگیر شدن.
همزمان با فهمیدن ما به خاطر اشتباه دکترها نازنین هم فهمید. اول بغض کرد. خوابش برد و بعد از آن روحیه اش را خوب میگرفت. حالا که فکر میکنم نمیدانم این از ظاهر همیشه سردش بود و در درونش غوغا بود یا واقعا داشت مبارزه میکرد.
شیمی درمانی شروع شد. فقط شش جلسه. پر تو درمانی هم پنج جلسه. ریه اش بیشتر از این امانش نداد...
خوبی این نوع سرطانهای پیش رونده اینست که بدن بیمار به مرفین جواب میدهد. یعنی درد هرگز به مرحله ای نمیرسد که بدن بیمار به مرفین یا بقیه مسکن ها جواب ندهد. به نازنینم هر روز یک مسکن تزریق میشد و همین او را نگه میداشت تا درد نکشد. چیزی که او را اذیت میکرد وضعیت تنفسش بود. که البته از بابت آن دردی متحمل نمیشد.
پنج روز آخر که وضع ریه به مرحله بحرانی رسید و میتوانست او را اذیت کند دایم مسکن میگرفت و در خوابی عمیق بود. خوابی آنقدر عمیق که هرگز به بیداری منجر نشد. به قول نگین شش ساله به نازنینم آنقدر خواب آور تزریق کردند که هرگز از خواب بیدار نشد.
اینها را نوشتم تا بدانید که نازنینم زجر نکشید. درد نکشید. موهایش نریخت. زشت نشد. زرد نشد. لاغر نشد.بیرنگ نشد...
عمدا هم بلند نوشتم تا خیلی ها حوصله نکنند و نخوانند تا کمتر کسی را ناراحت کرده باشم.ولی نوشتن آنها برای کامل شدن اینجا لازم بود.
فورا فهمیدم چه شده.لازم به گفتن نبود.از چند روز گذشته حال عمویم وخیم بود و من دیگر امیدی نداشتم. سرطان معده کار خودش را کرده بود. تنها امید ما معجزه بود. دوا و درمان دکترها تسکین بود نه درمان. این چند روز دردش بیشتر بود . به هیچ مسکنی حتی قوی ترین ها هم جواب نمیداد و درد میکشید. پدر و عمویم تنهایش نگذاشته بودند.
حالا عمویم نبود. عمو پس از تحمل درد بسیار٬ پس از تحمل رنجها و مشقات دیگر در میان ما نبود. زندگی چه بازیها دارد٬ چه بازیهای تلخ و شیرین بسیاری که خیلی اوقات به راز آنها پی نمی بریم...
چند روز گذشته را بیشتر در منزل عمویم بوده ایم.عصر جمعه او را به خاک سپردند. در همان مکانی که خودش انتخاب کرده بود. جمعیت زیادی آمده بودند. پدر شب قبل را در منزل عمویم سپری کرده بود.نزدیک سپیده دم عمویم تسلیم مرگ شده بود. درمیان جمعیت پدرم را دیدم. یا آنچه از پدرم باقی مانده بود. شکسته با غم از دست دادن برادری که برایش پدری کرده بود. او را بیاد آوردم روزها و ساعت هایی که به عمو فکر میکرد. چقدر نذر و نیاز کرد.چقدر امیدوار بود و حالا جسم بیجان برادرش جلوی چشمش بود. خدایا چه روز بی پایانی...
پس از مراسم خاکسپاری فورا به خانه برگشتم. حال خوبی نداشتم. نمی توانستم قدم از قدم بردارم. خود خوری و تو داری باعث همه این بلاها می شود.
باز هم قرار است به منزل عمویم برگردم. باید در یک جای آرام بنشینم تا کمی فکر کنم و بر خویش مسلط شوم.
تا بعد
شهریور ۱۳۷۷
حتما دیده اید که این رنگها چگونه پاییز برگ ریز هزار رنگ را غرق زیبایی میکنند. چون تابلویی رنگارنگ . و چطور این تابلو دل هر بیننده اهل دلی را به طپش زندگی وا میدارد. آدمها هم همین طورند. درست در همان موقعی که فکر میکنی همه از هم جدا هستند..درست در همان دم که احساس میکنی تنها هستی در بین همه آدمهای رنگارنگ آن شعر معروف جان میگیرد:
بنی آدم اعضای یکدیگرند
که در آفرینش ز یک گوهرند
چو عضوی به درد آورد روزگار
دگر عضوها را نماند قرار
آری... آدمها اگر در شادی یکدیگر سهیم نباشند در غمهایشان دقیقا همین ابیات مصداق می یابد. آدمهای سبز و آدمهای زرد و آدمهای سرخ و آدمهای آبی همه و همه دست بدست هم میدهند و میسازند جهانی که پر از عشق و صفاست. می سازند تابلویی با هزار رنگ... تابلوی آفرینش را ...
عمویی دارم مهربان. پر از صمیمیت. با اینکه گرفتاریهای زندگی اجازه رفت و آمد زیاد نمیدهد رفت و آمدهایمان زیاد باشد ولی دورادور یکدیگر را دوست داریم. مدتی است که قلب نازنینش مشکل پیدا کرده و از این موضوع رنج میبرد. همه فامیل هر کس مطابق خصوصیات اخلاقی خویش از این امر ناراحت است. حتی من که همیشه از این مسایل سرسری گذشته ام این بار نگرانم.البته باز هم نه به اندازه ای که باید. چون من طبیعتی خونسرد دارم و طبق معمول در این مواقع خونسردیم را حفظ میکنم. اما آرزو دارم بیماری عمویم زیاد مهم نباشد و هرچه زودتر سلامتیشان را بدست آورند چون میبینم این موضوع روی روحیه پدرم اثر گذاشته. دوست دارم این قضیه به خیر و خوشی بگذرد و عمویم سلامتیش را بازیابد.
تا بعد
اسفند۱۳۷۶
صبا نوشته: بیماری عمویم به ظاهر مشکل قلب بود.بهزودی همه فهمیدیم که بیماری سرطان معده است که باعث رنج عمویم شده.
وقتی در اوج نامیدی در گرداب یاس دست و پا میزنم ناگاه دستی برای کمک به سویم دراز میشود و کمکم میکند. نجاتم می بخشد. شاید مسخره باشد که نمیدانم آن چیست.منشا آن نور کجاست. البته این را میدانم که خودم خواهان این ناجی و این امید هستم وگرنه در گرداب یاس و نومیدی دست و پا نمی زدم و فورا تسلیم میشدم. پس خودم امید یک ناجی را دارم. مدتی است به این فکر میکنم که امید چیست؟ از جایی نمیدانم کتاب بود یا دیالوگ یک فیلم جمله ای به خاطر دارم که میگفت ناامیدی ناشی از کفر است. حال به این می اندیشم آیا این نور این امید منشا خدایی دارد. آیا ناشی از ایمان است؟ نمیدانم این طرز تفکر کفر آمیز است یا نه؟ نمی دانم این گناه است یا نه؟میگویند خداوند همیشه ناظر بر اعمال ماست. خداوند همیشه بندگانش را دوست دارد.آنها را تنها نمیگذارد.من اکنون به این اعتقاد دارم که گرچه احساس تنهایی میکنم اما خدا با من است و کمکم میکند و این فکر باعث میشود که روح پر تلاطم من به آرامش برسد و بدانم که آن نور امید منشاش ایمان است. نمیگویم از گناه بری هستم. نمی گویم پاکم. نمیگویم تافته جدا بافته هستم. نمی گویم مثل انسانهای دیگر جایز الخطا نیستم. من هیچادعایی ندارم به جز اینکه تا آنجا که عقل کوچکم میتواند از گناه می پرهیزم و سعی میکنم خود را پیدا کنم و راهم را مقصدم را پیدا کنم. آنطور که می توانم و می دانم خدا یاور من است و من یک پشتوانه عظیم دارم... متشکرم
تا بعد
۱۸ تیر ۱۳۷۰
چقدر با تو شادم. با تو دنیایی دیگر دارم.دنیایی پر از زیبایی... بدور از نیرنگ و دورویی و فریب. دنیایی پر از گلهای رز سرخ... پر از شقایق وحشی.چقدر با تو بودن را دوست دارم. با تو در آسمانها پرواز میکنم و از دنیای همیشگی دور میشوم. وقتی تو میروی چقدر دلم برایت تنگ میشود. دوست دارم همیشه با توباشم. همیشه و هروقت بخواهم... اما میدانم که چنین چیزی محال است اما تو باز خواهی گشت و من تا آن روز منتظر می مانم...
تا بعد
تاریخ: ۱۹ فروردین ۱۳۷۰
امسال سال پلنگ است. میگویند عدد هفت همیشه خوش شانسی می آورد... هفت سین...هفت پیکر... هفت خوان... هفته... سال ۷۷ باید سال پرباری باشد چون دادرای دو عدد هفت است. امروز دومین روز فروردین بود و من وارد بیست سالگی میشوم. امروز حال غریبی داشتم. از اینکه روز به روز و ساعت به ساعت و ثانیه به ثانیه میگذرند واهمه دارم. میترسم از اینکه عمر بگذرد و من نتوانم تحقق آرزوهایم را ببینم. میترسم هنوز راه و رسم زندگی را نیاموخته باشم. میترسم از اینکه هدفم را پیدا نکنم.
کاش همانطور کودکی بی گناه مانده بودم.چه دورانی داشتم. بیشتر اوقات در کنار خاله هایم بودم.یکی مرا با دنیای تخیل آشنا کرد و مرا به نقاشی تشویق کرد یکی دیگر با دنیای کتاب آشنایم کرد.با چیزهای بی ارزشی مثل جعبه قرص کاردستی درست می کردیم. با دکمه و پارچه عروسک میساختیم. چقدر آن عروسکها را از عروسکهای زیبای خودم بیشتر دوست داشتم...
آن روزها تازه از میناب برگشته بودیم و من به خاطر قرار گرفتن در حیطی که بسیار با شهر خودمان فرق داشت کمی لهجه دیگر همبازیانم را آموخته بودم و چقدر سخت بود ترک عادت که من لهجه همشهریانم را نمی پسندیدم. ولی لازم بود که مثل آنها میشدم. به خواست پدر کلمه مادر جایگزین مامان شد و این هم دستاویز دیگری برای تمسخر من از طرف همبازیهای جدیدم بود.پسر عموهایم میگفتند تو که هنوز مدرسه نمیروی که اینطور کتابی حرف میزنی.
بعد از من خواهرم گلی متولد شده بود. گلی به خاطر تصادفی که کرده بودیم( در زمان تصادف مادرم گلی را باردار بود) دختر ضعیفی بود. من همیشه مواظب سارا بودم که زمین نخورد و کسی به او زور نگوید. باز هم به خاطر آن تصادف لعنتی وقتی زبان باز کرد هم لکنت زبان داشت و مورد تمسخر واقع میشد. البته سال اول دبستان به همت معلم دلسوزش این لکنت زبان رفع شد.
خاطرات زیادی از دوران قبل از دبستان دارم اما نمیدانم آنها را چگونه شرح بدهم. چون همگی تکه تکه هستند. فقط میدانم که بیشتر دوران ۵ تا ۶ سالگی را با خاله ها گذراندم. شبهای تابستان ... آب پاشی های توی ایوان... حرارت کف حیاط که پاهایمان را میسوزاند... شبهایی که توی بالکن فسقلی کنار خاله ها میخوابیدم و با انها ستاره ها را میشمردم... شهابهای زیبا و دعواهایمان را بر سر تصاحب ستاره ها . غرولندهای پدربزرگم و هیس هیس گفتنهای مادربزرگم.
چه روزایی بود... چه زود گذشت. بیاد دارم که برای رفتن به مدرسه چه شور و شوقی داشتم. چه عشق وصف ناشدنی. کیف قهوه ای بزرگم را هنوز دوست دارم. مثل کیفهای رنگارنگ امروزی نبود ولی دوست داشتنی بود و خاطره انگیز. بابا دفتر و مداد خرید. مادر مانتوی خیلی زیبایی برایم دوخت.مقنعه خیلی بزرگی هم برایم دوخنه بود که نابلدی من هم مزید بر علت شده بود و دایم کج بود.
بابا چندبار مدرسه را نشانم داده بود اما روز اول مدرسه هیجان خاصی داشتم. بابا به من سفارش کرد که دلتنگ نشوم و گریه نکنم. ولی من با تعجب گفتم:چرا گریه کنم؟ او خندید و مرا به دست مدیر مدرسه سپردو رفت.از همان اول به جنب و جوش پرداختم.با اینکه در بین بچه ها دختر پرشر و شوری بودم در مقابل معلمها بسیار ساکت و خجالتی بودم. مدیر مدرسه هم به خاطر آشنایی با بابا توجه خاصی به من داشت.
روزی که خواهرم صبا به دنیا آمد را به خاطر دارم. عصر آن روز خاله ام آمد تا درنبود مادر و بابا پیش ما باشد. تشویقم کرد که برای مسابقات قران ثبت نام کنم. آنقدر گفت که همانروز رفتم تا ثبت نام کنم ولی چون شیفت مخالف بود و هیج کس را به جز مدیر مدرسه نمیشناختم حسابی خجالت کشیدم و این شد که عطای مسابقات قران را به لقایش بخشیدم.
آن شب خانه ما حسابی شلوغ بود. هرکس اسمی پیشنهادمیداد.من دوست داشتم به یاد دوست دوران کودکیم نامش را نجمه بگذراند. اما نشد.صبا یک دختر تپلی و ساکت بود.
حالا یک خاطره بامزه از دوران تحصیلم. سال دوم دبستان که بودم روزی معلممان به کلاس آمد و گفت از طرف آموزش و پرورش بازرسی به مدرسه میاید.شاید به کلاس ما هم سر بزند.کلاس را تمیز نگه دارید. زنگ تفریح من در آستانه سالن ایستاده بودم که بازرس وارد مدرسه شد. به کلاس رفتم و به بچه ها خبر دادم. من که صحبت معلممان را اشتباه فهمیده بودم به بچههاگفتم که باید کلاس را تمیز کنیم. بعد هر کدام جارویی دست گرفتیم و مشفول شدیم. گرد و خاک همه جا پیچیده بود. هنوز به وسط کلاس نرسیده بودیم که زنگ به صدا در آمد. معلممان وارد کلاس شد و حسابی از دست ما عصبانی شد. به همین خاطر کف دست هر کسی که خاکی بود یک چوب دستی زد و من هم یک چوب از دست او نوش جان کردم. این تنبیه اول و آخر من بود.
تا بعد
